شب نویسی
فکر کنم اینقدر زیاد شدن که برشون دارم ببرمشان یک جای دیگه با یه اسم دیگه بنویسمشون ...
شب نویسی هام رو میگم ...
داشتم آرشیومو می خوندم دیدم تو پست اول نوشتم
خوب میدونم که چی هستم...چی باید باشم...
یه مورچه...بی هیچ پناهی جز خدا...میون یه دنیا از آدمهایی که می شود حتی ندیده دوستشون داشت
اما جدی دیگه نمیشناسم خودمو ... خیلی وقت پیش ها باید اعتراف میکردم که مورچه عوض شده ... که دیگه نمی دونه کیه چی کار داره می کنه و چی کار می خواد بکنه ... باید اعتراف می کردم که دیگه راه یادم رفته ... نمی دونم مسیرم کجاس ... دروغ چرا باور نمی کردم ...
دی ماه بود فکر کنم که دوباره رفتم سر کار و باعث شد کلی مسیرم عوض شه ... تسلیم شدم یعنی ... دوسش ندارم ... با تموم معیارهایی که دارم فرق می کنه این باعث شد بفهمم باور چیز چرتیه ... حتی اگه بهش معتقد باشی هنوز ...
از همه کسایی که دوسشون داشتم دور شدم ... گذاشتمشون کنار چون جدی جدی تلخ شدم ... فقر بد جوری سگ اخلاقم کرده ... شرمنده خیلیاشون شدم ... چون تو زندگی فقط منو داشتن و فقر من بدترین چیز ممکن بود ... نمی دونم چرا اینجوری شد من هیچ وقت دنبال مقصر نمی گردم تو زندگیم اما این بار جدی نمی دونم اشتباهم چی بود
مورچه درونم بد جور گم شده میون این تاریکی
میگن اعتراف کردن باعث میشه که ادم زودتر با مسایل کنار بیاد و دنبال راه حل بگرده
اعتراف می کنم که گم شدم
پ ن : این آخرین پست این وبلاگ بود ... دیگه تا پیدا نکنم خودمو چیزی اینجا نمی نویسم
+ نوشته شده در 91/02/19ساعت 3:51  توسط mOorChE
